X
تبلیغات
ناگفته های یک راننده ترانزیت


















































ناگفته های یک راننده ترانزیت

میخوام درباره خانوادم مطلب بنویسم اما نمیدونم از کجا شروع کنم.

امروز در غربت هستم و خوشبختانه دارم میام ایران خیلی دلم واسه خونوادم تنگ شده.با اینکه شغلمو با تمام سختیهاش دوست دارم نمیدونم اگر راننده تریلی نمیشدم بازم قدر خونوادم میدونستم یا نه؟

با اینکه خیلی احتیاط میکنم بار ها شده موقع رانندگی خوابم میبره که یک دفه از خواب بیدار میشم و متوجه میشم که بدون کوچیکترین مشکلی در خواب رانندگی کردم و در زمستان در یخبندون ترکیه بدون زنجیر چرخ رانندگی کردم البته بعضی وقتها هم تریلی سر میخوره اما هر جوری شده جمعش میکنم بارها صحنه های تصادف  برام پیش اومده و واقعا مرگو جلوی چشام دیدم اما به سلامت به مقصدم میرسیدم..به نظر شما علتش چیه؟؟؟شاید فکر کنید راننده خیلی ماهریم؟یا شایدم شانس باهام همراه بوده؟؟

اما نه هیچکدوم اینا نیست وقتی به خونوادم تلفن میزنم و با پدرم صحبت میکنم بعداز احوال پرسی میگه باباجان من برات دعا میکنم کاری که از دستم بر نمیاد و مادرم میگه ایشالاه صحیح و سالم بریو بیای و همچنین خواهرام و برادرم و به جرعت میگم من راننده حرفه ای نیستم و با دعای خیر خونوادم و خواست خدای بزگ هستش که من هزاران کیلومترو صحیح و سالم میرمو میام.

موقعی که میخوام برم سرویس خواهر کوچیکم لباسامو برام آماده میکنه مادرم برام غذا درست میکنه پدرم منو میبوسه میگه برو که ایشالا به سلامت برگردی خواهر بزرگم که حق مادری برگردنم داره میگه برات نظر میکنم که به سلامت برگردی و برادرم منو باسواری میبره تا دم ماشین البته اونم برام دعا میکنه همینجا از همشون تشکر میکنم و میگم اگه هر کاری براشون انجام بدم بازم کمه.

این بود رمز به سلامت رفتن و برگشتن من. و از خدا تشکر میکنم خوشبختیی به این بزرگی به من داده و خدا رو شاکرم که انقدر شبختم و ثروت برام خوشبختی نمیاره بیایید قدر خونوادمونو بدونیم باهم دیگه مهربون باشیم از هم دیگه کینه به دل نگیریم گذشت داشته باشیم شاد باشیم اونوقته که زندگیه واقعی رو متوجه میشیم.

به امید آنرو.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 17:53 توسط نادر|

سلام.بازم دیر نوشتم ببخشید.

چند ماه پیش(قبل از عید)بار زده بودم برای میر جاوه (مرز ایران و پاکستان) وقتی که بارها خالی شد اومدم زاهدان برای بار گیری، متاسفانه بار نبود از باربری ها علت رو پرسیدم ، گفتن مرزها رو بستن. فعلا هیچ باری نداریم من هم معطل نکردم به سمت بندر عباس  راه افتادم که از زاهدان تا آنجا 720 کیلومتر میباشد بعد از چند ساعت رانندگی وقتی به کهنوج رسیدم جلوی یک میوه فروشی توقف کردم مقداری میوه برای خودم خریدم و مشغول شستن میوه ها بودم که پسر بچه ای حدودا 5 ساله اومد به طرفم وبهم گفت: "عمو تریاک میخوای؟؟؟!!!" با صدای بلند گفتم:"ها؟چی گفتی؟" خیلی خونسرد همون جمله رو تکرار کرد. بهش گفتم این حرفها چیه میزنی دیگه از این حرفها نزنیا! اونم قبول کرد. متوجه شدم کسی از لای در یک خونه منو داره نگاه میکنه. فهمیدم که مادر اون بچه است احتمالا وقتی که ماشینهای باری در اونجا توقف دارن پسر بچه ش رو میفرسته پیش رانندها که ببینه اگه تریاک میخوان بهشون بده. از دیدن این صحنه خیلی ناراحت شدم و با اون پسر بچه خداحافظی کردم و به راهم ادامه دادم. در حین رانندگی مرتب قیافه اون پسر بچه جلوی چشمم بود با خودم میگفتم آینده این بچه چی میشه؟ کسی که هنوز دست چپ و راستش رو بلد نیست داره یاد میگیره چه جوری مواد بفروشه . آیا در آینده مواد فروش حرفه ای میشه؟؟ خدارو چه دیدی شاید هم یه شغل درست و حسابی و آبرومند برای خودش پیدا کنه که برای جامعه مفید باشه. با خودم میگفتم علت چیه که خونوادش مواد میفروشن؟؟؟؟؟فقر،درامدبیشتر،نبود کار،و........خیلی چیزهای دیگه.وقتی به اطراف جاده نگاه میکردم میدیدم عده ای از اهالی _زن و مرد_ کنار جاده نشستن و میوه میفروشن، با خودم میگفتم دمشون گرم، پس کار هستش حالا درسته که یه لقمه نون بخورونمیر در میارن اما کارشون خیلی درسته. حتما بچه های سالمی تحویل جامعه میدن. تو همین فکرها بودم که متوجه زمینهای بایر کنار جاده شدم. بازم با خودم گفتم اگر دولت داخل این زمینها چاه آب بزنه میشه  کشاورزی کرد و به قدری محصول میده که میشه صادر کرد. یا به جای کشاورزی میشه  کارخونه  زد. مثلا کارخونه مسواک سازی ،بیسکویت سازی و خیلی چیزهای دیگه و چون نزدیک به مرز افغانستان و پاکستان هستش میشه خیلی راحت با کمترین هزینه صادر کرد که  باعث ایجاد اشتغال میشه  کلی هم ارز وارد مملکت میشه و اگر سرمایه داران در شهرستانهای کوچیک کارخونه بزنن دیگه کمتر کسی از شهر خودش کوچ می کنه و به شهرهای بزرگ میاد و در نتیجه کنار خونواده خودش میمونه و به زندگیش ادامه میده و شاید دیگه هیچکس به بهانه بیکاری دست به کار خلاف نزنه. نمیدونم چنین روزی خواهد آمد یا نه؟؟؟؟؟ به هر حال به امید آنروز.

پ.ن: در شهرستان" بردسیر" استان کرمان، کارخونه قند بودش و هنوز هم هست اما متاسفانه چند سال پیش به علت نا معلومی  تعطیل شد و چندین نفر بیکار شدن. حالا کارگرای اون کارخونه چگونه امرار معاش میکنن خدا میدونه؟!

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 23:51 توسط نادر|

از اینکه دیر مطلب مینویسم شرمنده ام، از روزی که اومدم مرتب به تعمیرگاه میرم امروز هم تعمیرگاه بودم و حدودا ساعت 10 شب به خونه رسیدم از شما دوستان عزیز ممنونم که بهم سر میزدید وبرام کامنت میذاشتید از دیدن کامنتهاتون خیلی خوشحال میشدم و از طرف دیگه شرمنده، چون نمیتونستم بهتون سر بزنم اما از این به بعد سعی میکنم براتون کامنت بذارم.خوب بگذریم میخوام یکی از خاطرات سفرم رو بنویسم.

هنگام برگشت حدودا 300 کیلومتری مرز ایران، در کشور ترکیه، متوجه شدم 2 دستگاه تریلی ایرانی در گِل فرو رفتن! توقف کردم نم نم داشت بارون میامد و هوا هم داشت تاریک میشد، یه تریلی ترکیه ای داشت یکی از تریلی ها رو بکسل میکرد، با هر بدبختی بود یکی از تریلی ها بیرون اومد نوبت به دومی رسید از اونجایی که حسابی در گِل فرو رفته بود تصمیم گرفتیم 2 ماشینه بُکسلش کنیم، چند بار سیم بکسل پاره شد! بنده خداها(راننده تریلی ها)پاک امیدشونو از دست داده بودن هوا هم کاملا تاریک شده بود، بهشون گفتم هیچ ناراحت نباشین یه بار دیگه امتحان میکنیم اگه نشد تا صبح پیشتون میمونم و نوبتی کشیک میدیم و از ماشینها مواظبت میکنیم با توکل به خدا و یه بار دیگه امتحان کردیم، این بار به خواست خدا موفق شدیم اما از آنجایی که ماشین من دنده اتومات بود و زیاد بهش فشار آوردم خاموش شد و تریلی که در گِل مونده بود هنگام بیرون اومدن به ماشین من برخورد کرد و هردو ماشین خسارت دید. راستش هر دومون خیلی ناراحت شدیم بهش گفتم عیبی نداره فدای سرت همین که امشب اینجا نمیمونیم و از دست دزدها در امانیم یک دنیا ارزش داره اگه پولی چیزی لازم داری بگو بهت بدم، منو بوسید و گفت: بابا نادر جان من باید بهت پول بدم چون ماشینتو داغون کردم. گفتم من هیچ توقعی ازت ندارم درسته همشهری نیستیم اما هموطن که هستیم. خلاصه اونجا 2 تا دوست خوب پیدا کردم و از همدیگه جدا شدیم.فردا صبح وارد گمرک بازرگان(خاک ایران) شدم تا کارای گمرکی رو انجام دادم شب شد و همان شب به سمت  تهران راه افتادم حدودا 50 کیلومتر بعد از بازرگان، ماشینم خراب شد جاده کاملا تاریک و سوت و کور بود هر10دقیقه  یک ماشین رد میشد تا اینکه یک وانت نیسان که 2 نفر توش بودن توقف کرد، ازم پرسید چی شده؟ گفتم ماشینم خراب شده فکر کنم گازوئیل تموم کرده.  گفت:این دوست من اینجا پیش ماشین میمونه و باهم دیگه میریم گازوئیل تهیه میکنیم منم قبول کردم بنده خدا با موبایلش به چند تا از دوستاش زنگ زد تا بالاخره یکی از دوستاش برامون گازوئیل تهیه کرد، برگشتیم به سمت تریلی گازوئیلها رو ریختم داخل باک، متاسفانه تریلی روشن نشد. راننده نیسان بهم گفت: نگران نباش بیا بریم خونه ما و دوستم اینجا میمونه واز ماشین مواظبت میکنه صبح که شد میریم دنبال میکانیک. قبول نکردم. بهم گفت پس دوستم پیشت میمونه، اینجا زیاد امنیت نداره قبول کردم. بنده خدا رفت برام لاستیک کهنه آورد و در 100متری ماشین لاستیکها رو آتیش زدیم. تا صبح بیدار بودم ساعت 8 صبح بود که یک سواری نگه داشت وازم پرسید: چی شده؟ منم براش توضیح دادم. بهم گفت: منم تریلی دارم الان زنگ میزنم میکانیک بیاد. حدودا نیم ساعت بعد از تماسش میکانیک اومد و از طرف دیگه راننده نیسان هم رسید، بالاخره ماشینم درست شد. راننده نیسان ازم پرسید راستشو بگو چه کار خوبی انجام دادی که خدا ماهارو برات فرستاد تا توتنها نمونی؟ حتی روز تعطیل دنبال میکانیک نگردی و با یک تلفن بیاد اینجا؟ گفتم: نمیدونم شاید خدا خیلی دوسم داره! اونجاهم چندتا دوست خوب پیدا کردم. به راهم ادامه دادم تا اینکه به مرند رسیدم و به پمپ بنزین رفتم که گازوئیل بزنم هنگام سوخت گیری متوجه شدم از ماشین به شدت داره روغن میریزه، بعد از اتمام سوخت گیری ماشینو از جایگاه آوردم بیرون و به یک راننده تریلی که اهل همان جا(مرند) بود گفتم: ماشینم خراب شده اینجا میکانیک داره؟ بنده خدا زنگ زد به مکانیکش که یک ماشین خراب شده و غریب هم هست، اگه میتونی بیا درستش کن. مکانیکش گفت: امروز تعطیله فردا صبح بیاد براش درست کنم. منم چاره ای نداشتم. بنده خدا(راننده تریلی) خیلی اصرار کرد شب برم خونش اما قبول نکردم.اما یک سوال تکراری ازم پرسید: چه کار خوبی انجام دادی که ماشینت نزدیک میکانیکی خراب شده؟ منم جواب همیشگی رو دادم: نمیدونم شاید خدا خیلی دوسم داره. فردا صبح وقتی مکانیک داشت ماشینو درست میکرد، بهم گفت خدا بهت رحم کرده موتور ماشینت نسوخته، حتما یه کار مفیدی انجام دادی. گفتم: نه شاید خدا خیلی دوسم داره. بعد از اینکه ماشین درست شد، به خدا گفتم: قربونت برم خدا هر اعمالی که انجام میدیم خیلی زود نتیجش رو میبینیم، حالا چه خوب باشه چه بد. میگن آدم وقتی یه کار خوبی برای دیگران انجام میده نباید برای دیگران تعریف کنه، چون از ارزش میفته اما من این واقعیت رو نوشتم و برام هم مهم نیست از ارزشش کم بشه، تا بعضیا بدونند که: ازهر دست بدی از همون دسمت میگیری و تمام اعمال ما چه خوب و چه بد پیش خدا گم نمیشه و هر کسی رو چه دراین دنیا و چه در آن دنیا به سزای اعمالش میرسونه چقدر خوبه که با هم دیگه مهربون و راز دار همدیگه باشیم .                                                                    آبروی کسی رو نبریم، دروغ نگیم، تهمت نزنیم، غیبت نکنیم، فخر فروشی نکنیم. اگه متوجه شده باشید میبینید در  وبلاگ ها هم بعضیها برامون کامنت میذارن واز دیگران بدی میگن، تهمت میزنن حتی فخر فروشی هم میکنن، امیدوارم خداوند رسواشون نکنه و متوجه یشن که کارشون درست نیست.

"خدا همانی است که ما میخواهیم، کاش ما هم همانی باشیم که خدا میخواهد"

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 22:45 توسط نادر|

سلام من دیشب رسیدم.

جای همتون خالی بود.

فعلا خیلی خسته ام، به زودی یه پست جدید خواهم نوشت.

راستی سال نو مبارک.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:31 توسط نادر|

حدودا یک ماه نیستم !!

 میرم به غربت اما احساس غربت نمیکنم !!!

میرم جایی که مسلمون نیستن اما انسانن !!!

هم زبانم نیستند اما درکم میکنن .

پیشرفته ترین سیستم های صوتی را دارند اما از آلودگی صوتی خبری نیست!!!

دوستان دلم برای همتون تنگ میشه اگه وقت کنم به نت دسترسی پیدا کنم حتما بهتون سرمیزنم .

امیدوارم سال جدید (۱۳۹۱) سال خیلی خوبی براتون باشه وبه خواسته هاتون برسین و غم هاتون رو دور برزین واز کسی دلخور نباشین به امید آن روز شاد وسر بلند باشید

تا پست بعدی خداحافظ

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 18:41 توسط نادر|

19 اسفند تولدم بود و بهانه ای بود برای دیدار مجدد دوستان وبلاگی و دوستان هم زحمت کشیدن اومدن .اوایل که وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم مخالف بودم دوستان رو ببینم اما حالا نظرم کلن عوض شده این دیدارها خیلی خوبه میتونیم خارج از وب صحبت کنیم ویکدیگرو بشناسیم و دوستان جدیدی پیدا کنیم این دیدارها مثل یک فیلتر میمونه بعضی ها بالای فیلتر میمونن و اونایی که صاف و زلال هستن به راحتی از فیلتر پایین میان خوش بحالشون امیدوارم  در دیدار سوم همه حضور داشته باشن و در دیدار چهارم همه از فیلتر پایین اومده باشن.به امید آن روز.

        (ت.ن...نمیدونم خودم بالای فیلتر هستم یا پایین)

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 17:9 توسط نادر|

19 اسفند 1390 دوباره قرار است دوستان وبلاگی ام را ملاقات کنم .

آدرس میذارم کسانی که دوست دارن بیان :

خیابان سپهبد قرنی پل کریم خان هتل بلور

دوستان منتظرتون هستم                   

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 17:52 توسط نادر|

نهم اسفند سال هزاروسیصدونود رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. یکی از بهترین روزهای زندگیم بود برای اولین بار با دوستان وبلاگ نویس آشنا شدم  که تا قبل از این فقط در دنیای مجازی میشناختمشون واز "لیلا" خانم ممنونم که به من هم خبر داد و تونستم توی جمع حاضر باشم.

"آقا گرگه" از شما هم ممنون واقعا خیلی زحمت کشیدی٬

از دیدن "ستاره" خیلی خوشحال شدم٬چون تا قبل از این فکر می کردم پسره

"بهزاد"٬ " علی گمگشته"٬ "ناهید" ٬ " اعظم" از دیدن شما هم خوشحال شدم.

چقدر خوبه که بی ریا دور هم جمع باشیم مثل نهم اسفند و قدر این روزها رو بدونیم. امیدوارم سال های سال باز هم دور هم جمع بشیم و هر روز دوستای بیشتری به جمع ما اضافه بشه.

برای همه دوستان آرزوی سلامتی و شادکامی دارم.

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 12:8 توسط نادر|

اگر دروغ رنگ داشت،هر روز شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست وبی رنگی کمیاب ترین چیزها بود.

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت،عاشقان سکوت شب را ویران میکردند.

اگر به راستی خواستن توانستن بود،محال نبود وصال!و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه می توانستند تنها نباشند.

اگر گناه وزن داشت،هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی و من شاید کمر شکسته ترین بودم.

اگر غرور نبود،چشمهایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم.

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم،با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان 24 زندان حبس نمی کردیم.

اگر خواب حقیقت داشت،همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند.

اگر همه ثروت داشتند،دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگران از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند اما بی گمان صفا و سادگی می مرد.

اگر مرگ نبود همه کافر بودند،و زندگی بی ارزش ترین کالا بود ترس نبود زیبایی نبود و خوبی هم شاید.

اگر عشق نبود،به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟آری بی گمان بیش از اینها مرده بودیم.

اگر عشق نبود اگر کینه نبود،قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند.

اگر خداوند،یک روز آرزوی انسان را بر آورده می کرد من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا آن گاه نمی دانم به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت.

 

 ته نوشت:به علت مشغله کاری زیاد مجبور شدم از جملات دکتر شریعتی تقلب کنم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 18:28 توسط نادر|

من دارم می میرم!!نمی دونم گناهانم بخشیده شده یا نه؟از وقتی فهمیدم دارم می میرم وهیچ پزشکی نمیتونه معالجه ام کنه دنیا رو خیلی کوچیک میبینم.دیگه هیچ آرزویی ندارم.دیگه حرص وطمع ندارم.دیگه به حرفهای هیچ کس اهمیت نمیدم.وراه خودمو میرم.دیگه حسادت نمیکنم.دیگه فخرفروشی نمیکنم. اجازه دادم هرکی هر چی دلش بخواد بهم بگه و من درعوض با یک لبخند از کنارشان میگذرم.کسانی که دلمو شکستن و بهم بی حرمتی کردن و یا تهمت زدن، بخشیدمشون. دیگه چهره ها و چهره ام برام اهمیتی نداره، با همه مهربان شدم. از وقتی که فهمیدم دارم می میرم با تمام وجود دارم کار می کنم و در نهایت توانم بدون منت به دیگران کمک میکنم تا شاید خدا ازم راضی باشه.به هیچ یک ازادیان الهی بی حرمتی نمیکنم.دیگه بین حلال و حرام فرق می ذارم.دیگه خوب و بد رو تشخیص میدم.من دارم می میرم .دیگه محتاج هیچ کسی نیستم.راحت دارم زندگی می کنم و دنیا برام مثل یک زندان شده.دیگه باورم شده مرگم حتمی است و مرگ برام خیلی زیبا شده شاید بهترین شیرینی زندگیم.دیگه از مرگ نمی ترسم حتی وصیت نامه ام را هم نوشتم فقط نمی دونم آیا خدا ازم راضی هست یا نه؟دیگه دوست ندارم معجزه بشه تا از مرگ نجات پیدا کنم.از پزشک معالجم پرسیدم:آیا من دارم می میرم؟گفت:بله حتما.گفتم: میشه بگین چند روز دیگه زنده ام؟ گفت:بله،دو یا سه روز دیگه شاید هم دو یا سه ماه دیگه و شاید هم ده یا بیست هزار روز دیگه،شاید هم زودتر از همه اینها.به هرحال برام دیگه مهم نیست. به آرامش کامل رسیده ام وخودمو هر لحظه برای مرگ آماده کردم،چون میدونم مرگ حقیقتی است که با انکارش از بین نمیره حتی اگر سلامت باشم. ته نوشت: همه ما سفری بی باز گشت در پیش داریم.
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 13:36 توسط نادر|



      قالب ساز آنلاین      


كد ماوس